تبليغاتX
قلبی از مینای شیشه
 

قلبی از مینای شیشه

 
 

 
 
ثمین
ثمین

ثمین هستم.دختر افغان.چند صباحیست که مسافر این کره خاکی ام.
عاشق گل رز و مدهوش عطر یاس این سیاره شده ام.
آبی آسمان را به سبزی جنگل و انوار طلایی خورشید ترجیح می دهم.
از میان اوراق رنگارنگ فصول این دیار پاییز را دوست تر دارم و بیشتر آرزو می کنم.
از واژه وطن و سرزمینم"افغانستان" تنها عشقی در دل دارم و نه هیچ خاطره یا تصویری در ذهن.
با "قلبی از مینای شیشه" آمده ام تا نگفته ها و دل نوشته هایم را از حصار تنهایی برهانم و میهمان دقایق محبتتان کنــــــــــم.

 

پیوند ها

ناجوهای کویر

طلوع دوباره

نیمــــــــــــروز

نـــــــــــــــگار افغان

پسر افغـــــــان

به زادگاهم باز خواهم گشت

دل نوشته های غربت

عاشقانه های علی

رهــــــــاتر از پرنده

کلبـــــــــــــه عاشقان

بودای شهر آشوب

Afghan Star

مسافر سپــیــــــــده

شاپرک مهاجـــــــــر

به یــــــــــــاد وطن

سکوت آن شب برفی...

انجمن فرهنگیان و هنرمندان افغان

برگباد(علــــــــــــــی)

نویـــــــــــن(علــــــــــی)

وبلاگ کــــــــاغذی

بی وفا و مــــــــــــــن

همش افسانه بود

سنگلاختی های مقیم ایران

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

خــــــــــاطره

پاییـــــــــــــــز

قصه ی آدمــــــــــک

!با تو هستم ای مسافر

کسی می آید...

رسیدنم به خیـــــــــــــر

ســــــــــــکوت

مژده ای سبـــــــــز

بهانه هستی ام "مادر"

باز هم حرفی از نگفتـه ها

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

خــــــــــاطره

گرمای عطش زای خورشید ،خیابانهای خمار تهران را در آن روز گرم تابستان غیر قابل تحمل کرده بود و نای راه رفتن را از پاهایم گرفته بود،آسفالت خیابان آیینه وار گرمای خورشید را پس می داد،هر طوری بود خود را به اتوبوس رساندیم من و مادر بودیم.او هم مثل من خسته بود و کلافه از گرما.

داخل اتوبوس صندلی خالی برای نشستن یافتیم بار دیگر به آدرس نگاه کردم و برای اطمینان از درست سوار شدنمان از بغل دستی ام سوال کردم،آدمهای اتوبوس چه قدر جالبند همگی سعی می کنند معلومات خود را درباره آدرست بروز دهند و این تویی که باید تصمیم بگیری به حرف کدامشان گوش کنی.

خوشبختانه آدرس دقیق بود با این حال با کلی راهنمایی و متقابلا کلی تشکر سر ایستگاه از اتوبوس پیاده شدیم. خیابان،کوچه،پلاک طبق آدرس مقابل ساختمان سه طبقه ای ایستادیم زنگ دوم را زدم صدای زنانه ای ما را به داخل دعوت کرد . خانم میانسالی (یا کمی جوانتر)به استقبالمان آمد قرار بود پسر از سفر برگشته ی این خانواده که دوباره عازم سفر بود قاصدی از ما به برادر مسافرم باشد. که بعدا فهمیدم این خانم مادرش هست و چقدر مادرانه بود حرفها و رفتارش. آن قدر که در ذهنم ماند و خاطره شد.

شاید حدود یکی دو ساعت آنجا بودیم. تا آن روز همدیگر را ندیده بودیم ولی اصلا احساس غریبگی نکردم .مثل مادر خودم بود. فقط هموطن بودیم ولی انگار این چیز کمی نبود برای اینکه چشم حرفهای دل را فریاد بزند.خودش را دختر یکی از پهلوانان قدیم کشتی افغانستان معرفی کردکه انگار مادر نامش را شنیده بود جریان مهاجرتشان به ایران را تعریف کرد و اینکه پدرش شبانه خانواده شان را راهی کرد تا از سایه شومی که آن روزها بر آسمان کشور سایه افکنده بود برهاند.

آنها راهی ایران شدند و پهلوان ترجیح داد بماند و تا این روز گهگاهی مسافر ایران باشد تا مهاجر .او غیر از پدر پهلوانش از کسانی یاد کرد که من تا آن زمان نامی از انها نشنیده بودم حتی از پدرم.همانها که در سیاه چالهای کمونیستها زنده به گور شدندتا امروز دیگران مجال فخر فروشی پیشرفتهای علمی و ادبی و ماهواره ای و هسته ای شان را یابند...

وای که مرزها و فاصله ها چه قدر غریبت می کنند بیگانگی با تاریخ سرزمینت...

ساده می گفت اما شنیدنی و من که تا آن زمان مهاجر زاده ای بودم که فقط در سراب رویاها و آرزوهایم به دنبال نامی از مشاهیر معاصر سرزمینم می گشتم همچون تشنه ای که به چشمه رسیده باشد جرعه جرعه حرفهایش را می نوشیدم.

به خانه بر می گشتیم اما این بار آنچه در شلوغیهای خیابان مرا به حرکت وا می داشت احساس غروری بود که تازه در من متولد شده بود انقدر که دلم می خواست فریاد بزنم من دختر افغــــــــــــــانم.

 

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 |

 

پاییـــــــــــــــز

برای رقص مرگ آلود برگ در نسیم

به خاطر دل گرفته ی آسمان

و برای اندوه نقش بسته در نگاه طبیعت

پاییز را ملامت نکن!

حتی اگر پاییزی نباشد سرانجام روزی ...

برگ خواهد مرد،آسمان خواهد گریست و طبیعت اندوهش را فریاد خواهد زد

پاییز معصوم است و نگاهش بارانی

پاییز کوچ غریبانه پرستوی مهاجر است

و روح خاطرات کودکی که عطر خاک باران خورده ی کوچه های فراموش شده در پستوی زمان را برایت به ارمغان آورده تا برای پیاپی نفس کشیدنش وسوسه شوی

پاییز تکنوازنده موسیقی برگ است

و صورتگری قهار با ناب ترین نقشها از بدیع ترین رنگها

شاید پاییز نقطه ی آغاز یک زندگی باشد یک تولد

پاییز را ملامت نکن!

"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"

پاییز بهاری دیگر است با اندوهی عاشقانه در فراق گل سرخ

 

جمعه سوم مهر 1388 |

 

قصه ی آدمــــــــــک

تنها خدا در آسمان بود

آدم و دنیا و حوا آفرید

ابر و باد و مه خورشید و فلک

با عشق در دنیا آفرید

بعد از آدم آدمکها ،همین دنیای خدا را

با خودسری با قهر و جنگ دهها هزاران تکه کردند

در گوشه ی دنیا خانه ای ویرانه شد

سوخت در آتش،آدمک بیچاره شد

در جستجوی آب و نان و لحظه ای آرامش و یک سرپناه آواره شد

آدمک آواره شد با جهان و اهل آن بیگانه شد

آب می نوشید نان می خورد راه می رفت

افسوس حرفها می شنید

از ته دل آهها می کشید

آدمک مغرور بود گرچه از دنیای خود دور بود

آدمک احساس داشت آخر او هم مثل آدمهای همسایه

انسان بود و زندگی را پاس می داشت

یک روز آمد که صبر از کاسه همسایه سرریز شد

با نگاهش با زبانش آدمک بیشتر تحقیر شد

آدمک در خود شکست

آسمان غرید اشکی ریخت

آدمک تا آخر دنیا تا ابد دیگر آهی نکشید

آدمک مرد

روحش پرکشید

تا خانه ی ویرانه اش

رفت و بر دفتر آوارگی

خطوط سرخ بطلان را کشید

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |

 

!با تو هستم ای مسافر

امروز تمام واژه های آبی محبت و کلمات خاکستری تنهایی لغتنامه ذهنم را به صف کردم تا شایدبرای ابراز وسعت دلتنگی ام یاری ام کنند اما انگار حقیرند وعاجز...

مگر می شود رنگین کمان نگفته های چند سال دوری را فقط با چند واژه آبی و خاکستری نقاشی کرد. امروز خیلی بیشتر دلتنگت شدم وقتی برای لحظه ای غربتم را با غربتت قیاس کردم ،وقتی آوار تنهایی و بیگانگی بر سرم ریخت و وقتی اشک مجال واضح دیدن عکسهایت را از چشمانم گرفت...خیلی بیشتر دلتنگت شدم آن قدر که فکر کردم نکند بزرگی غصه هایت از ظرفیت دل مهربانت بیشتر شوند،برایت نگرانم ،نگرانم که نتوانی...

مدتی است فکر می کنم آن تنهایی که تنها کس روزهای تنهایی ست ما را از یاد برده است یا صدایمان را نمی شنود ،مگر می شود او که از نجوای درون و زمزمه زیر لب خبر دارد صدایی را نشنود او که شنواترین است،بینا ترین،مهربان ترین...

شاید حائلی بین ماست مادر،یادمان داده است چگونه صدایش بزنیم تا صدایمان حائل گناه را بدرد بلکه نگاهمان کند.

برادر مسافرم!او که خدای صداقت است گفته است :ما نزدیکتریم به شما از رگ گردن.نزدیکی اش را باور کن،خودت را غصه ها و دلتنگی هایت را به خودش بسپار...امیدوار باش...

پلهای عاطفه حد ومرز نمی شناسند فاصله ها را با چشم برهم زدنی طی می کنند کافیست یادت باشد که به یادت هستیم.

آن خدایی که بزرگش خواندی  به خدا مثل تو تنهاست ،بخند!

سه شنبه سوم شهریور 1388 |

 

کسی می آید...

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی***چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

امشب از عرش تا فرش ستاره باران است

زمین تا صبح نور افشانی می کند

کسی می آید از نسل محمد و علی و فاطمه

برای تقسیم عدالت،برای بذر افشانی محبت

و رویش سبز انسانیت

می آید برای احیای باور خدا در زمین

......

و آنوقت که حتی اشک هم برای ندبه های فراق و دلتنگی یاریت نکرد

اگر به وعده خدا ایمان داری

صبور باش

خواهد آمد!

امشب از عرش تا فرش ستاره باران است

کسی می آید...

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 |

 

رسیدنم به خیـــــــــــــر

سکوت فریاد زجرآوری است در گوش لحظه های خاموشم

دستهایم ملول اند از لمس مکرر تاریکی

چشمهایم تنهایند و بیگانه با یکدیگر

ولی افسوس!که چه زود به تاریکی خو کردند

 

خسته ام ،از آنچه گذشت

آنچه خواهد آمد که چیزی نیست جز

تکرار،تکرار، تکرار...

روزنه ای از دور پیداست

مثل همیشه دو راهی تردید:

رفتن مشکل است ولی رسیدن محال نیست

"برای رسیدن باید رفت"

ظلمت ماندنی نیست

طلسمش را می دانم

روزنه راه رستن است

جهشی به بلندای روشنی کافیست

پروانه وار پیله را می شکنم

و لحظه ای بعد...

سلام آبی آسمان

رسیدنم به خیـــــــر!

 

***باشد که در طلوع نگاهت قامتم مجال قد کشیدن یابد!!!

شنبه سوم مرداد 1388 |

 

ســــــــــــکوت

از این پس مظلومی خواهم بود که به اندازه ظالم گناهکار است چون سکوت خواهم کرد.که مبادا خاطری آزرده شود.

به دنیای خاموشم خوش آمدید چراغ لازم نیست فروغ چشمانتان کافی است.

بازخواهم گشت شاید...

 

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 |

 

مژده ای سبـــــــــز

این منم!حقیرترین بذر آرمیده در اعماق خاک

طرد شده دنیای زندگان

و پژواک آروزیی مرده در کالبد نحیفم

...

 انگار صدای ناله هایم را از این دل تاریکی شنیده ای

که اینگونه با حضورت مژده سبز رویش بر پوسته تنم رخنه کرد

حال آمده ام بی پروای گم شدن در شهر نگاهت

به خوانش بنشینم قصیده بلند چشمانت را

تا بیاموزم معنای سبز زیستن را

آفتاب مهربانم!

سخاوت تابشت کور سوی امیدم را

بشارت وصل آرزوست

بر من بتاب!!

شنبه ششم تیر 1388 |

 

بهانه هستی ام "مادر"

چه زیباست که سالروز ولادت یاس خوشبوی نبی را روز قدیسه زمین" مـــــادر"نامیده اند.

                  به مادرم که تار و پود و بود و نبودم از اوست

با تو می شود خورشید را در خانه دل جای داد

آسمان را با تمام وسعتش می شود در قاب چشمان ترت احساس کرد

با نگاهت می شود غرق آسایش شوم

پرخروش امواج غم را دریای آرامش شوم

آغوش گرمت می شود بهترین مأوای من

سایه سار مهر تو محدوده دنیای من

با دم عیسائی ات ،خون سرخ زندگی

در رگ خشکیده ام چون رود جاری می شود

لحظه تاریک و سرد نا امیدی

در پناه بودنت گرم و افتابی می شود

با تپیدنهای قلبت ضربه های نبض من

همساز و هم پا می شود

بود و نبود و هستی ام تنهای تنها

با تــــــــو معنــــــــــــا می شود

 

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |

 

باز هم حرفی از نگفتـه ها

خدا را شکر !هر چند دستبند به دست دارم (از همان ها که به دستان مجرمان می بندند تا پیش از آنکه مانع فرارشان شود باعث تحقیرشان می شود )چون اینجا دیگر به جز چشمان نگران و اشکبار مادرم نگاه های تحقیر آمیز و پرسشگر همسایه ها بدرقه ام نمی کنند. اکنون قدم در جایی از دنیا نهاده ام که حیثیت و عزت و غرور دخترانه ام را به صلابه می کشند. چهار دیواری سرد و وحشت زایی که ناهنجاران جامعه چهره های کریه شان را در پس تاریکی اش پنهان می کنند . من اینجا چه می کنم؟به جرم کدامین گناه؟سرقت،بی عفتی ،قتل ؟نمی دانم گناهی که من امروز به آن محکومم شاید در طول تاریخ انسانیت کسی مرتکب نشده باشد. اما نه انگار در این سیاه چال نمور ناعدالتی غیر از من دو دختر دیگر هم هستند که به گناه امروز من متهم اند. خدایا صدایم را می شنوی ؟فکر نمی کنم آنجا که در جانشینی مقام والای انبیائت مظلومیت،فقر و هویت گریزی شاگردانم را به درگاهت اشک ریختم ندیدی و حالا در این محبس تاریک ناعدالتی که جایگاه منفورین زمینیان است چگونه می توانم برای حضورت نماز شکر به جا آورم و باور کنم که تو هستی!!!

به لطف کلاسهایی که کمیساریای پناهندگان برای مهاجرین برگزار می کرد من،زهرا و چند تن دیگر از دوستانم طی دوره ای برای معلمی تربیت شدیم . برای من و خیلی های دیگر شرایط تدریس فراهم نشد . اما در منطقه ای که زهرا زندگی می کرد تعداد بچه هایی که به دلیل بی مدرکی از ادامه تحصیل محروم بودند زیاد بود. زهرا که همیشه عفت و نجابت صاحب نامش در رفتار و کردارش نمایان بود با اراده و پشتکار قوی اش در جایگاه مقدس معلمی شروع به تدریس بچه هایی کرد که قربانیان بی گناه مهاجرت بودند.و حالا بعد از سه سال تدریس مجبور بود این شب تار زندگی اش را در بازداشت مأمورین انتظامی به سر برد چون شغل او یعنی تعلیم بچه های بی مدرک جرم محسوب می شد. گناهی که تاریخ مانندش را ندیده است.هر چند او همان دینی و قرآن و تاریخ و جغرافیای ایران را به شاگردانش تعلیم می داد.

خدایا گاهی شک می کنم آیا ما هم جز آن مخلوقاتی هستیم که تو روح بلند و قدسی ات را در کالبد خاکیشان دمیدی و اشرف مخلوقاتشان کردی؟پس چرا این همه تفاوت ،تبعیض،ناعدالتی؟

خدایا نخواه برای "زهرا"های سرزمینم که برای هدایت و آموزش بندگانت قدم در راه انبیاء و اولیائت نهاده اند لحظه ای حبس در کنج دخمه ظلم را که تو بهترین حفظ کنندگانی!

دوست عزیز ایرانی هر نظری در خصوص این مطلب محترم است ولی متاسفم که معذورم در حذف فلسفه بافیهای حاشیه ای.

 

دوشنبه یازدهم خرداد 1388 |

 

بهـــــــــــــانه

در سکوت واژه ها

در تلاقی نگاه

نبض تند عشق

مهری از تو را بر دلم نوشت

 

حال برای بودنت

دوباره دیدنت

برای تا همیشه ماندنت

پی بهانه ام، پی بهانه ام...

 

نمی شود جدا

لحظه ای ز خاطرم

لحظه های بودنت

لحظه های بودنت...

 

طرح عکس روی تو

سهم دل ز روزگار

نقش،بر کتیبه دلم

مانده از تو یادگار

 

مست جام بی می ام

بی تو با خیال روی تو

جنون و مستی ام ببین

در سراب لحظه ها ز گفتگوی تو

 

در هجوم سرد سایه ها

مدام می کنم تو را صدا

می رسی و خاطر مهتابیت

بزم صد ستاره می کند به پا

 

باز،نمی شود جدا

لحظه ای ز خاطرم

لحظه های بودنت

لحظه های بودنت...

 

 

 

 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 |

 

رنـــــــــــــگ واژه ها

 او" آدم "معصوم جنت بود

قربانی سرخی سیب یک هوس شد

و حالا کودکی از نسل او پا در این دنیا نهاده

بی خبر از قیل و قال زندگی

بی خبر از حد و مرز فاصله

با گریه ای معمول هر نوزاد دنیا آمده

می گشاید چشمهایش را به دنیا

وادی صد رنگ تزویر و ریا

طی می شوند بی توقف بی شکیب

یک به بک روزهای کودکی

او خوب می داند در این روزها

معنی آب و باران را

آسمان و جنگل و رنگین کمان را

اما...

در همین روزهای کودکی

واژه بیگانه ای با طعم تلخ طعنه ای

حیران وماتش می کند

در دفتر نقاشی اش هر واژه را رنگیست

آب و آسمان آبیست

جنگل سبز

بی جواب می ماند این سوالش:

"کودک افغان چه رنگیست؟"

 

طی می شوند بی توقف بی شکیب

یک به یک روزهای کودکی

او خوب می داند حالا

بیگانگی و غربت دور از وطن را

همچنان در جهان نقش و رنگ هر واژه را رنگیست

زیرا...

دنیا وادی صد رنگ تزویر و ریاست

 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 |

 

حرفی از نگفته ها

افسر وظیفه شناس اداره آگاهی همراه سرباز وظیفه عازم منطقه ای می شوند که گزارشش را چند روز قبل به آنها داده بودند تا طی عملیاتی جامعه را از وجود مجرمین جنایتکار پاک کنند. محل گزارش داده شده یک کارخانه صنعتی است که نوع آن چندان مهم نیست . این کارخانه از اطراف توسط زمینهای کشاورزی محصور شده.

این افسر وظیفه شناس بنا به حکمی شاید از جانب خودشان از دیوار کارخانه بی صدا وارد کارخانه می شوند و با عملیاتی شجاعانه جنایتکاران را غافلگیر می کنند. اما یکی از آنها که در زیرکی و چابکی شهره بود با چابکی هر چه تمامتر از کارخانه خارج شده و به طرف زمینهای کشاورزی می دود.

نزدیکیهای ظهر است و خورشید وسط آسمان . مجرم می دوید و افسر به دنبالش.از روی زمینهای زیر کشت و جویهای آب با گامهای بلند می پریدند. عرق از سر  و روی هر دویشان می ریخت و صدای نفسهایشان بلند شده بود . افسر بیچاره که به بیماری مهلک اضافه وزن هم دچار بود به سختی نفس می کشید ولی اینها چیزی نبود که او را از وظیفه خطیرش باز دارد. حدود نیم ساعت است که این تعقیب و گریز ادامه دارد و حالا چشمهای زیادی شاهد این ماجرا هستند و هر کدامشان به نحوی قضاوت می کنند و حکم می دهند.

مجرم فراری که نوجوانی ۱۳ یا ۱۴ ساله است کم کم طاقتش طاق می شود جرأت می کند و می ایستد نفس نفس زنان و با لحنی معترض می گوید:"چرا دنبال من می آیی به خدا من کارت دارم..."افسر از جان گذشته در جا میخکوب می شود و با عصبانیت می گوید :خدا انصافت دهد چرا زودتر نگفتی .

و به این ترتیب عملیاتی دیگر در زمینه دستگیری مجرمین بی کارت به پایان می رسد.

دولت شریف جمهوری اسلامی ایران به منظور آمایش مهاجرین افغان و همچنین برای تردد آنها در محدوده زندگیشان هر چند سال یکبار کارتهایی را در ابعاد و رنگهای مختلف صادر می کند که اگر مهاجری فاقد این کارت باشد یا احیانا ان را همراه نداشته باشدطبق قوانین اسلامی مجازات شده و راهی اردوگاههای نا کجا آباد می شود. و اگر شانس با او یار باشد فقط ملزم به پرداخت وجه نقد می باشد که میزان آن بستگی به جیب فرد دارد و طمع فرد گیرنده.

راجع به اوضاع اردوگاهها چیزی نمی گویم فقط با عرض تأسف چندی پیش اس ام اسی با این مضمون خواندم:خدا در سه جا وجود ندارد ۱-زندان گوانتانامو ۲- زندان ابو قریب ۳-اردوگاه عسگر اباد(اردوگاه اسرای افغان در ورامین)

 

سه شنبه یازدهم فروردین 1388 |

 

بهار امـــــــید

کم کم صدای گامهای بهار از پس نفسهای خسته و سو خته زمستان به گوش می رسد و عطر و بوی تن لطیفش از لابه لای نسیم به مشام.کم کم می اید تا تبسم معصومانه اش را همراه ترنم دلنشین باران نثار شکوفه های سفید و صورتی باغ نگاهت کند و منظره ای زیبا را پیشکش دلهای بهاری . لطافت دستانش را به خوبی میتوان حس کرد وقتی شاخه زمخت درخت را نوازش می کند و بوسه ای آتشین از جنس جوانه ای سبز به او هدیه می دهد.

این بهار هم آمد و من همچنان در درک حس غریب مرغ مهاجر ناتوانم در حالیکه هنوز خود نیز پرنده ای مهاجر در دیاری غریبم و شاید انچه که توان ادامه پرواز را به بالهای خسته ام می دهد حس تازه و سبز امید باشد. امید به طلوعی زیباتر ،آسمانی آبی تر ،سرزمینی آشناتر و...

در گیر و دار زندگی

در التهاب حادثه

تا کوچه باغ خاطره

در انتظار یک طلوع

یا حس ناب یک شروع

بر سطر سطر نامه های بی جواب

در پاسخ بی ربط یک تعبیر خواب

در اشتیاق گردش پروانه ها

در ‌‌رؤیت هر روزه خورشید و ماه ...

در هر کدامشان حسی نهفته است

با من غریبه نیست

این حس آشنا پرواز می دهد مرا

تا اوج اسمان

       تا انتهای انتظار

           تا استجابت دعا

               نزدیک نزدیک خدا

این نام آشنا رمز شکفتن است

آری همین« امید »معنای بودن است

                               عید همگی مبارک (چند روز زودتر)وسال خوبی برای تمام دوستانم آرزو می کنم

 

 

 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 |

 

Weblog Themes By Pars Theme